تبلیغات
ترنم - مطالب خرداد 1395
  1. انشای آزاد ( تصویر کوچ عشایر )

  2. مشاهده مسابقه فوتبال از روزنه تور دروازه ( شخصیت بخشی )

  3. دیدن یک شکارچی از دریچه چشم یک آهو ( شخصیت بخشی )

  4. کلاغ خواست راه رفتن کبک را .............. ( ضرب المثل )

  5. آهنگ سرود ملی

  6. مقایسه برخاستن از خواب در صبح روستا و شهر

  7. زبان سرخ ، سر سبز می دهد بر باد ( ضرب المثل )

  8. قطره باران به شیوه  ( شخصیت بخشی )

  9. اگر معلم نگارش بودید .........

  10. متنی از یک نگاه ( ناشر خواننده کتاب فروش کتابدار کتابخانه تصویر گر ) در مورد کتاب بنویسید .



تاریخ : سه شنبه 11 خرداد 1395 | 20:01 | نویسنده : ناصر آقاپور | نظرات

خرمشهر آزاد شد . این خبر، تیتر بسیاری از روزنامه های ایران در سوم خرداد ماه سال1361 بود. تیتری به یادماندنی و هیجان آور که با هلهله و شادی مردم،صدای بوق ممتد اتومبیل ها ،پخش شیرینی در معابر وچهارراه ها از سوی عابران پیاده وگلریزان مادران وکودکان در مدارس همراه شد. هنوز چندی از دستور امام خمینی (ر ه) مبنی بر آزادی خرمشهر نمی گذشت که خدا به وسیله ی سربازان اسلام این شهر را آزاد کرد. خرمشهر نخستین وعزیزترین اسیر آزاد شده ایران بود.کودکی گمگشته که با تلاش و جانفشانی تمامی مردم ایران به آغوش خانواده برگشت. اگر چه خرمشهر هنوز داغ تاول های نامردی نامردمان زمان را برچهره ی جوانش دارد ،اما دل مهربانش همچنان با صدای ضربان تمامی کسانی که خالق آزادی خاکش هستند می تپد.اگر چه امروزه بسیاری از قهرمانان آن دوران در میان ما نیستند ، یاد وخاطره حماسه شان درذهن ما جاری است .

سوم خرداد هر سال به یاد مردم خون گرم ومقاوم،به یاد سنگر مستحکم و مردمی که ندای الله اکبر شان فضای شهر را عطر آگین کرده بود ویاد پل خرمشهر که مانند پل صراط،خوبان را به سرعت عبور می داد و به یاد نخل های استوار ونیم سوخته که جای خود را به خودرو های ساقط شده داده بودند وبه تاد سبزی نخلستان های خرمشهر می افتم که سبزی خودرا با سرخی خون شهیدان معامله کردند.تجارتی بهتر از این تجارت الهی کجا سراغ دارید که برای تجارش ومسافران کاروان حسینی، همه اش سود بود.

بااین که ما آن زمان نبودیم و حتی پدر و مادر های ما هم سن زیادی نداشتند اما در سال های اخیر با معدوم شدن صدام من نیز از ته قلبم خوش حال شدم . با خود می گویم: اگر من در آن موقع بودم ، درآن شرایط ، درآن دود وآتش چه می کردم ؟ پرنده ی ذهنم را به سوی آن جا پرواز دادم ، انگار خودم را همراه بچه های خرمشهر می دیدم که همگی در تلاش وتکاپو بودند تا هر کاری از دستشان بر می آمد انجام دهند و در آزادی شهر شان سهیم باشند . شهری که همچون دفتر خاطراتی است که هر ورقش یاد آور رشادت ها ودلیری های مردان خداست و هنوز سخاوتمندانه خاطرات خود را به اهلش منتقل     می کند ، کافی است با دل به آنجا سفر کنیم . 

 



تاریخ : سه شنبه 11 خرداد 1395 | 19:37 | نویسنده : ناصر آقاپور | نظرات
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.