تبلیغات
ترنم - داستانی زیبا //خدا آمد
تاریخ : سه شنبه 2 خرداد 1396 | 16:05 | نویسنده : ناصر آقاپور


پیرزن باتقوایی در خواب خدا را دید وبه  او گفت: خدایا ! من خیلی تنهام آیا مهمان خانه من می شوی؟
خدا قبول کرد و به او گفت که فردا خواهد آمد.
پیرزن از خواب بیدار شد و با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد.
خوشمزه ترین غذایی که بلد بود پخت. سپس نشست و منتظر ماند.
چند دقیقه بعد در به صدا در آمد در را باز کرد و پیرمرد فقیری پشت در ایستاده بود. او از پیرزن خواست تا غذایی به او بدهد. آنتونی رابینز 
پیرزن  با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را محکم بست.
نیم ساعت بعد دوباره در خانه به صدا در آمد.این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست پناهش دهد. پیرزن با ناراحتی در را بست. نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا درآمد این بار پیرزن مطمئن بود که خدا آمده.ولی ابن بار هم زن فقیری پشت در بود 
از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذایی بخرد.
اما پیرزن با داد و فریاد زن فقیر را دور کرد.
شب شد ولی خدا نیامد. پیرزن نا امید شد و رفت که بخوابد .در خواب بار دیگر خدا رادید .
پیرزن با ناراحتی به خدا گفت: خدایا مگر تو قول نداده بودی که امروز به دیدنم بیایی ؟
خدا جواب داد: بله ولی من سه بار آمدم و تو هر بار در را به رویم بستی !