تبلیغات
ترنم - شعر آزادگی – فارسی هشتم
تاریخ : سه شنبه 16 آذر 1395 | 22:42 | نویسنده : ناصر آقاپور


1)      شخص پیری که لباس پشمی خشنی پوشیده بود و با خود كوله باری از خار و خاشاک را می برد .

2)     آن پیرمرد در هر قدمی كه برمی داشت خدا را شكر می كرد .

3)    ای خدایی كه این آسمان را برافراشته ای و ای كسی كه آرامش دهنده دلهای غمگین هستی.

4)     وقتی كه تمام وجودم را نگاه می كنم می بینم كه همه نوع بزرگواری در حق من كرده ای.

5)    خوش بختی و سعادت را در مقابل چشمان من قرار داده ای و بزرگی رامانند تاجی بر سر من نهادی .

6)     من در اندازه ای  نیستم كه بتوانم شكرگزار نعمت های تو باشم .

7)    نوجوانی خودخواه و مغروری به پیرمرد نزدیك شد.

8)    جوان مغرور  وقتی شکر و سپاس پیرمرد را شنید ، به او گفت : ای پیرمرد نادان ساکت باش.

9)     تو خار کشی می کنی و لنگان راه می روی ! بخت و اقبال و بزرگی تو کجاست ؟

10)   تو عمرت رادرخاركشی تلف کرده ای و هنوز تفاوت خواری و سربلندی را نمی دانی ؟

11)      پیر گفت چه سربلندی ازاین بهتر كه محتاج به نامردی چون تو نیستم .

12)   كه ای فلانی به من صبحانه یا شام بده و یا نان و آبی بده كه بخورم .

13) خدا را شكر می گویم كه مرا ذلیل نکرد  و به شخصی بی ارزشی چون تو محتاج نساخت .

14)  خداوند با وجود فقر و نداری به من آزادی و آزادگی بخشید .