تبلیغات
ترنم

  

اللّهمَّ اَخرِجنی مِن ظلماتِ الوَهم و اَكرِمنی بنورِ الفهم

 اللّهُمَّ افتَح عَلَینا أبوابَ رَحمَتِک و انشُر عَلَینا خَزائِنَ عُلومِک.

سلام و خسته نباشید خدمت شما فرهیختگان و دوستان عزیز بازدیدکننده از وبلاگ

 



تاریخ : چهارشنبه 13 اسفند 1393 | 10:15 | نویسنده : ناصر آقاپور | نظرات


یک روز بارانی،در حالی که الماس دانه های کوچک از ابرهای آسمان فرو می ریخت، خود را

زیر پهنای آسمان بردم؛دستهایم را باز کردم. آرام آرام، دانه های چون گوهر در دستانم

غلتیدند.لطافت آنها را احساس می کردم. صدای چک چک باران گوشم را نوازش می داد.خاک

بوی تازگی گرفته بود و من، سرخوش از عطر غنچه ها و گل ها که در فضا پیچیده بود، به خدا

 فکر می کردم.ناگه به یاد آوردم؛ همانگونه که باران می بارد و هر چه ناپاکی و پلیدی ست از

 بین می برد، چه زیباست اگر بتوانم گل و لای انباشته شده در دلم را تبدیل به زیبایی و پاکی

کنم! لختی اندیشیدم. مگر نه این که دلها با یاد خدا آرامش می یابد و یاد خدا برای دل همچون

بارانی بهاری ست برای ناصافی های پنجره و درختان نوجوان؟آری! اکنون دریافتم که بیش از

 همیشه به خدای خوبم نیازمندم. چرا که اورا در دل خویش یافته ام و صحرای دلم هوای باران

 کرده است!


تاریخ : شنبه 7 فروردین 1395 | 20:01 | نویسنده : ناصر آقاپور | نظرات


دیگر آسمان دارد تیره و خاكستری می شود و باران نم نم و كم كم شروع به بارش می كند . باران همچنان می بارد و ناگهان صداهای مهیبی به گوش می رسند ، صدای رعد و برق ها است و باران همچنان تندتروتندتر می شود .

 مردم در خیابان به دنبال پناهگاهی می گردند . چتر های مردم و بالكن های خیابان مانند یك پناهگاهی هستند كه آغوش خود را برمردم بازكرده اند  تا مردم زیر ای رحمت الهی خیس نشوند .

با گذر زمان خیابان ها خلوت شده و تعداد كمی از مردم در خیابان هستند ، باران سرد شده و به صورت تگرگ با شكل و شمایلی خاص مدتی كوتاه مانند سنگ های یخی و بسیار زیبا به زمین فرو می ریزند .

باران باغبانی می شود كه به گل ها و گیاهان ودرختان و سبزه ها آب می دهد ، كشاورزی می شود كه به گیاهان كمك می كند ، رفتگری خواهد شد كه خیابان ها را تمیز می كند و  سقایی می شود كه به تشنگان آب می رساند .

باران آهسته و آهسته تر می شود و كم كم رنگین كمان نمایان می شود ، رفته رفته پرنگ تر و پررنگ تر می شود و خیابان ها باز هم روبه شلوغی می گذارند . تا چندین ساعت دیگر رد پای باران  با گرما و نور آفتاب پاک   می شود .


تاریخ : شنبه 7 فروردین 1395 | 20:00 | نویسنده : ناصر آقاپور | نظرات


         من فصلی که زمین  پیراهن  سفید خود را بر تن  میکند دوست  دارم در این فصل سنگ ها از به خود  لرزیدن  می شکنند  و اشک شوق ابر ها مانند گلوله های ابی بر زمین می افتند و رفت و امد را بر مردم سخت می کنند و تمام این ها دلالت بر وجود افریننده ی هستی  است

      فصل سفید  می اید و سیاهی ها را از هوا  ناپدید میکند و هنگامی  که ابرهای سیاه پوش و ابستن برف و باران او نیستند اسمان مانند چلچراغی روشن میشود ، بعضی ها از فصلی که درختان مو های بلند و سرسبز دارند خوششان می اید بعضی ها فصلی که درختان به خواب می روند را، و باز هم همه ی این ها نشانه هایی هستند ازنقاشی ماهر و زبردست که این ها را بر تابلوی طبیعت نقش کرده، پس چه خوب است که ما با چشم دل به این اثر زیبای خداوند نگاه کنیم و از ان لذت ببریم


تاریخ : شنبه 7 فروردین 1395 | 19:58 | نویسنده : ناصر آقاپور | نظرات


          یه روز داشتم می رفتم سازمان انتقال خون ،خب میخواستم ناپرهیزی کنم از بس که تو تلویزیون و رادیو تبلیغات می کردن و از مردم  می خواستن برای کمک به دیگران بیان و خون بدن حقیقتش با حرف هایی که می گفتن خودمو تو قالب یه ناجی می دیدم که مثل  یک قهرمان دارم کاری انجام میدم که جامعه را میخوام  نجات بدم یه نفر مثل زور و  یا  بتمن  یا سوپرمن  البته  این اخریه که مرتب دنیا را نجات میده  و بقیشونم که تازگی ها کاری برای دنیا نکردن و خودشونو بازنشست کردن و به این نتیجه رسیدن که هوای خودشونو داشته باشن کافیه .
        یاد اون خاطره ای افتادم که پدرم  برای من تعریف میکرد  می گفت :  اون زمان که فیلم های بروسلی  روی پرده ی سینما های شهرکرد می گذاشتن بعضی از جوون ها بعد از دیدن فیلم خیلی جوگیر می شدند  و بیرون  سینما حسابی تو سر و مغز  هم  می زدن  و صدا های عجیب  و  غریب  از  خودشون   در می اوردن   و  با  لگد   به  جان   درختهای  جلوی   سینما می افتادندو تاآنجا که می توانستند مشت ولگدشون را نثاردرختهای بیچاره  میکردند.
منم حالا تو همین فضایی که  برای خودم ایجادکرده بودم بدجوری جوگیر شده بودم و هر لحظه خودمو تو نقش ابرمردی می دیدم و تو دلم قند اب می شد کاری نداریم یهو دیدم دم در اتاق خونگیری  هستم ، چندین  ردیف  تخت  را دیدم که چند نفر روی انها  خوابیده  بودند و کیسه های  خون را  بغلشون  گذاشته بودند که  یکدفعه  با  دیدن  خون  تو  دلم  خالی شد و چشمام سیاهی رفت و یکدفعه از هوش   رفتم .
       وقتی بهوش امدم  دیدم  یک کیسه  خون  بهم زدن که  بهوش بیام  ، بغل دستم  روی تختم مقداری پسته داخل پلاستیک  بود .  پرستار تا فهمید من به هوش امدم  اومد بالا سرم و گفت یالا بینم گمشو، دیگه اینجا نبینمت، خلاصه دیگه ازاین خفتی که کشیدم بیشترواستون نگم بهتره، از اون همه قهرمان بازی که در اورده بودم دیگه هیچی نمونده بود غیر از من و یه خورده پسته  و یک کیسه خون که خالی شده بود تو رگم .
 داشتم  بچه هایی را که از انتقال خون می امدن بیرون را  می دیدم که با پوزخند با هم حرف میزدند وهی به من نگاه میکردند.
یاداون ضرب المثل قدیمی افتادم که میگفت: همون بهتر که همه جا راآب ببره ما روخواب.


تاریخ : شنبه 7 فروردین 1395 | 19:57 | نویسنده : ناصر آقاپور | نظرات

وقتی صدای اذان از گلدسه های مسجد محله به گوشم میرسم،روحم آرامشی میگیرد و طعم جانم شیرین میشود.
الله اکبر،الله اکبر:آری تو بزرگ هستی.بزرگِ...بزرگِ...بزرگِ... و من کوچک و حقیر آماده ام که به سمت سجاده ام رفته و با تو دردِدلی بکنم.
وقتی موذن میخواند:
اشهد ان لااله الاالله به خودم می آیم که جز تو خدایی ندارم.احساس میکنم هر بار اذان به گوشم میرسد مفهومی تازه و پر معنا از این ذکر می فهمم و با خودم میگویم وای بر من که گاهی تو را فراموش میکنم.من که به یگانگی تو شهادت می دهم پس چگونه میتوانم به غیر از تو امید ببندم...
  اشهد ان محمدا رسول الله:این ذکر را خیلی دوست دارم چون که حس خوب مسلمانی را در من ایجاد میکند.
اشهد ان علی ولی الله:نام علی را که میشنوم بند بند وجودم از اشتیاق می لرزد و از اینکه نام مولا آرامش بخش جان و روحم گردید خدا را شکر میکنم.
و درآخر که به لا اله الا الله رسیدیم بار دیگر هر چیز دنیوی ارزشش را پیش من از دست می دهد.من تورا میستایم که ستایشت آرام روح وجان من است.و بعد اینکه این نغمه زیبا را شنیدم به سوی نماز میشتابم و نماز عشق می خوانم.


تاریخ : شنبه 7 فروردین 1395 | 19:56 | نویسنده : ناصر آقاپور | نظرات


کبکی بود که خیلی زیبا راه می‌رفت. همه پرندگان، مجذوب خرامان راه رفتن او بودند. وقتی کبک از دور دیده می‌شد، پرنده های دیگر دست از پرواز و جست و خیز بر می‌داشتند، روی شاخه‌ای می‌نشستند تا راه رفتن او را ببینند. در میان همه پرندگانی که از راه رفتن کبک خوشش می‌آمد، پرنده‌ای هم بود که فکرهای دیگری به سرش زده بود. این پرنده کسی جز کلاغ نبود.
در ابتدا کلاغ هم مثل سایر پرنده‌ها، به راه رفتن کبک نگاه می‌کرد و مثل همه لذت می‌برد. اما چند روزی که گذشت، کلاغ با خود گفت: " مگر من چه چیزی از کبک کم دارم ؟ او دو تا بال دارد، من هم دارم. دو تا پا دارد و یک منقار، من هم دارم. قد و هیکل ما هم که کم و بیش به یک اندازه است. چرا من مثل کبک راه نروم ؟ " این فکرها باعث شد که کلاغ طور دیگری عمل کند. او که می‌دید توجه همه پرنده‌ها به کبک است، حسودی اش شد و تصمیم گرفت هر طور که شده نظر پرنده‌ها را به خودش جلب کند. با این تصمیم، نگاه کلاغ به کبک عوض شد. او به جای اینکه مثل همه پرنده‌ها از راه رفتن کبک لذت ببرد، به راه رفتن کبک دقیق می‌شد تا بفهمد او چطوری راه می‌رود که همه آن را دوست دارند. کلاغ هر روز در گوشه‌ای سر راه کبک می‌نشست و سعی می‌کرد با نگاه به او، شیوه راه رفتنش را یاد بگیرد. بعد از آنکه کبک از کنار کلاغ می‌گذشت، کلاغ بلافاصله راه می‌افتاد و سعی می‌کرد مثل کبک راه برود و راه رفتن او را تقلید کند. چند روز گذشت.
کلاغ خیلی تمرین کرده بود و فکر می‌کرد که شیوه راه رفتن کبک را یاد گرفته است. یک روز که همه پرندگان منتظر آمدن کبک بودند، کلاغ از جایی که بود بیرون آمد و سعی کرد پیش چشم همه پرنده‌ها مثل کبک راه بود. پرنده‌ها که تا آن وقت کلاغ را با آن حال و روز ندیده بودند، کم مانده بود از تعجب شاخ درآورند. آنها نگاهی به یکدیگر انداختند و شروع کردند به مسخره کردن کلاغ. کلاغ که منتظر تحسین پرندگان بود، با شنیدن حرفهای مسخره آمیز پرنده‌ها و دوستانش دست و پایش را گم کرد و روی زمین افتاد. پرزه پرانی پرنده‌ها شروع شد. یکی می‌گفت: " کلاغ را ببین بعد از سالها پرواز، بلد نیست دو قدم راه برود. " یکی دیگر می‌گفت: " کلاغ جان، نمی‌خواهد مثل کبک راه بروی. بهتر است همان طور که قبلاً راه می‌رفتی، راه بروی. " این حرف، کلاغ را هوشیار کرد. تصمیم گرفت از راه رفتن مثل کبک دست بردارد و مثل گذشته راه برود. اما هر کاری کرد، نتوانست. انگار راه رفتن خودش را فراموش کرده بود.
از آن به بعد، به کسی که صرفا ًتقلید می‌کند و ادای دیگران را درمی‌آورد و شیوه درست زندگی خودش را هم از یاد می‌برد، می‌گویند: " مثل کلاغی شده که می‌خواست راه رفتن کبک را یاد بگیرد، راه رفتن خودش را هم فراموش کرد.


تاریخ : شنبه 7 فروردین 1395 | 19:55 | نویسنده : ناصر آقاپور | نظرات
ننه كلاغه صاحب یك جوجه شده بود . روزها گذشت و جوجه كلاغ كمی بزرگتر شد . یك روز كه ننه كلاغه برای آوردن غذا بیرون میرفت به جوجه اش گفت : عزیزم تو هنوز پرواز كردن بلد نیستی نكنه وقتی من خونه نیستم از لانه بیرون بپری .
و ننه كلاغه پرواز كرد و رفت .
 هنوز مدتی از رفتن ننه كلاغه نگذشته بود كه جوجه كلاغ بازیگوش با خودش فكر كرد كه می تواند پرواز كند و سعی كرد كه بپرد ولی نتوانست خوب بال وپر بزند و روی بوته های پایین درخت افتاد .
    همان موقع یك كلاغ از اونجا رد میشد ،چشمش به بچه كلاغه افتاد و متوجه شد كه بچه كلاغ نیاز به كمك دارد . او رفت كه بقیه را خبر كند و ازشان كمك بخواهد
 پنج كلاغ را دید كه روی شاخه ای نشسته اند گفت :” چرا نشسته اید كه جوجه كلاغه از بالای درخت افتاده.“ كلاغ ها هم پرواز كردند تا بقیه را خبر كنند .
     ... تا اینكه كلاغ دهمی گفت : ” جوجه كلاغه از درخت افتاده و فكر كنم نوكش شكسته . “  و همینطور كلاغ ها رفتند تا به بقیه خبر بدهند .
    ... كلاغ بیستمی گفت :” كمك كنید چون جوجه كلاغه از درخت افتاده و نوك و بالش شكسته .“
    همینطور كلاغ ها به هم خبر دادند تا به كلاغ چهلمی رسید و  گفت :” ای داد وبیداد  جوجه كلاغه از درخت افتاده و فكر كنم كه مرده .“
    همه با آه و زاری رفتند كه خانم كلاغه را دلداری بدهند . وقتی اونجا رسیدند ، دیدند ، ننه كلاغه تلاش میكند تا جوجه را از توی بوته ها بیرون آورد .
     كلاغ ها فهمیدند كه اشتباه كردند و قول دادند تا از این به بعد چیزی را كه ندیده اند باور نكنند .پ
     از اون به بعد این یك ضرب المثل شده و هرگاه یك خبر از افراد زیادی نقل  شود بطوریكه به صورت نادرست در آید ، می گویند خبر كه یك كلاغ، چهل كلاغ شده است
     پس نباید به سخنی كه توسط افراد  زیادی دهن به دهن گشته، اطمینان كرد زیرا ممكن است بعضی از حقایق از بین رفته باشد و چیزهای اشتباهی به آن اضافه شده باشد


تاریخ : شنبه 7 فروردین 1395 | 19:51 | نویسنده : ناصر آقاپور | نظرات
پادشاهی را وزیری عاقل بود از وزارت دست برداشت
پادشاه از دگر وزیران پرسید وزیر عاقل کجاست؟
گفتند :
از وزات دست برداشته و به عبادت خدامشغول شده است
پادشاه نزد وزیر رفت و از او پرسید :
از من چه خطا دیده ای که وزارت را ترک کرده ای؟
گفت از پنج سبب:
اول: آنکه تو نشسته می‌بودی و من به حضور تو ایستاده می‌ماندم اکنون بندگی خدایی می‌کنم که مرا دروقت نماز هم ، حکم به نشستن می‌کند
دوم: آنکه طعام می‌خوردی و من نگاه می‌کردم اکنون رزاقی پیدا کرده‌ام که اونمی خورد و مرا می‌خوراند
سوم: آنکه توخواب می‌کردی و من پاسبانی می‌کردم اکنون خدای چنان است که هرگز نمی‌خوابد و مرا پاسبانی می‌کند
چهارم: آنکه می‌ترسیدم اگر تو بمیری مرا از دشمنان آسیب برسد اکنون خدای من چنان است که هرگز نخواهد مرد و مرا از دشمنان آسیب نخواهد رسید
پنجم: آنکه می‌ترسیدم اگر گناهی از من سرزند عفو نکنی، اکنون خدای من چنان رحیم است که هر روز صد گناه می‌کنم و اومی بخشاید .

       خدایا مارا یک لحظه به حال خود وامگذار



تاریخ : شنبه 7 فروردین 1395 | 19:49 | نویسنده : ناصر آقاپور | نظرات


مادران جایگاه و مقام مادر بالایی در نزدخدا و انسان ها دارند و خداوند در احترام گذاشتن
به مادرسفارش های فراوان فرموه اند و به خاطر زحماتی که برای بزرگ کردن فرزندان   بر عهده ی مادر می باشد از آنها به نیکی یاد می کند .
واین جمله که «بهشت زیر پای مادران است»جایگاه و مقام مادررا نشان می دهددر سایه
آموزش های مادران است که انسان ها به شغل های خوبی می رسد و این همه پزشک
مهندس و رییس جمهور وسایرمقامات در سایه ی تعلیم و تربیت مادر به این مقام رسیده اند
ویک روایاتی دیگر نقل می کند که«از دامن زن  مرد به معراج می رسد» یعنی در اثر
آموزش های مادر است که انسان ها به  نزد  خداوند می روند و پیامبر نیز هم که امین
راستگو بود نیز با زحمات و تلاش های مادر و همسر خود به این مقام رسید.
حضرت زینب <س> هم در واقعه عاشورا برای همه ی شیعیان کربلا هم مادر بود وهم
خواهر و بعد از واقعه عاشورا و در زمان اسارت با تعلیم و آموزش یاران آنها را در مقابل
یزیدیان مراقبت میکرد و به مردم می گفت : که آنها بر سر امام حسین(ع)و یارانش چه
بلایی آورده اند . مادران برای فرزندان زحمات زیادی می کشند و از ابتدای تولد تا بزرگ
شدن آن ها زحمات زیادی بر عهده ی مادران است و همیشه مراقب آن ها هستند که راه
درست را در زندگی انتخاب کنند.خلاصه مادران همانند شمعی هستند که می سوزند و به اطراف خود روشنایی می دهند. « مادرم از تو تشکر می کنم».


تاریخ : شنبه 7 فروردین 1395 | 19:46 | نویسنده : ناصر آقاپور | نظرات
1.  پاکی و درستی را از حضرت علی (ع) فرابگیر ، زیرا او از ناراستی پاک و منزّه است .
2.  در یکی از جنگ ها بر کشتن دشمن اقدام کرد و بر کشتن دشمن مصمّم شد .
3.  دشمن آب دهان بر چهره ی امام انداخت ، امامی که باعث افتخار پیامبران است .
4.  علی (ع) فوراً شمشیر را به کنار نهاد و در جنگ با او سستی نشان داد
5.  آن مبارزه از این کار علی (ع) و از عفو بخشش غیر منتظره او تعجّب کرد
6.  « تصمیم به کشتن من گرفتی پس چرا مرا رها کردی و رفتی ؟ ( من را نکشتی ؟ ) »
7.  من به خاطر حق مبارزه می کنم ، من بنده ی حق و مطیع خداوندم به فکر خودم نیستم .
8.  من مرد قدرت راه خدا هستم و تابع هوا و هوسی نیستم ، رفتار من گواه دین من است .
9.  وسوسه ی خشم وشهوت وحرص ، آن کسی راکه دیندارنیست ، ازراه به درمی کند
10.  وقتی پای چیزی به غیرازخدا(یعنی خشم که صفت انسانی هست)به میان آمد ، سزاوارتراست
که شمشیر راپنهان کنم.(یعنی وقتی دیدم درآن لحظه فقط بخاطرتلافی وخشم می خواهم شمشیرر ابرتن توفرودبیاورم ونه بخاطرخدا ، دیدم بهتراست آن راپنهان کنم.)



تاریخ : شنبه 7 فروردین 1395 | 19:44 | نویسنده : ناصر آقاپور | نظرات
آدرس کانال من در تلگرام با نام رنگین کمان ادب : جهت استفاده از مطالب فارسی پایه های هفتم - هشتم - نهم به این آدرس مراجعه کنید با تشکر ناصر آقاپور

آدرس کانال : https://telegram.me/rangin_kaman_adab_farsi



تاریخ : شنبه 7 فروردین 1395 | 19:29 | نویسنده : ناصر آقاپور | نظرات

چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید.از آن

 بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی

 در گرفت، خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه ای را که چوپان روی

 آن بود به این طرف و آن طرف می برددید نزدیک است که بیفتد و

 دست و پایش بشکند. در حال مضطرب و نگران شد...از دور بقعه امام زاده

 ای را دید و گفت:ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین

 بیایم قدری باد ساکت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و

 جای پایی پیدا کرده و خود را محکم گرفت.گفتای امام زاده خدا

 راضی نشو که زن و بچه من بیچاره از تنگی و گرسنگی بمیرند و

 تو همه گله را صاحب شوی .نصف گله را به تو می دهم و نصفی

 هم برای خودم... قدری پایین تر آمد.وقتی که نزدیک تنه درخت

 رسید گفت:ای امام زاده نصف گله را چطور می خواهی نگهداری

 کنی؟ آنهار ا خودم نگهداری می کنم در عوض شیر و پشم نصف

 گله را به تومی دهموقتی کمی پایین تر آمد گفت:بالاخره چوپان

 هم که بی مزد نمی شود شیرش مال تو، پشمش مال من به

 عنوان دستمزدوقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید

 نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت:چه شیری چه پشمی؟ ما

 از هول و ترس خودمان یک غلطی کردیم غلط زیادی که جریمه ندارد.

 



تاریخ : سه شنبه 6 بهمن 1394 | 20:39 | نویسنده : ناصر آقاپور | نظرات
یارونشسته بوده پشت بنز آخرین سیستم، داشت صد و هشتاد تا تو اتوبان میرفته، یهومیبینه یك موتور گازی ازش جلو زد ! خیلی شاكی میشه، پا رو میگذاره رو گاز، با سرعت دویست از بغل موتوره رد میشه. یك مدت واسه خودش خوش و خرم میره، یهو میبینه موتورگازیه غیییییژ ازش جلو زد!
دیگه پاك قاط میزنه، پا رو تا ته میگذاره رو گاز، با دویست و چهل تا از موتوره جلومیزنه. همینجور داشته با آخرین سرعت میرفته، باز یهو میبینه، موتور گازیه مثل تیراز بغلش رد شد
!
طرف كم میاره، راهنما میزنه كنار به موتوریه هم علامت میده بزنه كنار. خلاصه دوتایی وامیستن كنار اتوبان، یارو پیاده میشه، میره جلو موتوریه، میگه: آقا توخدایی! من مخلصتم، فقط بگو چطور با این موتور گازی كل مارو خوابوندی؟! موتوریه بارنگ پریده، نفس زنان میگه: والله ... داداش... خدا پدرت رو بیامرزه واستادی... آخه... كش شلوارم گیر كرده به آینه بغلت ......
                                                


تاریخ : سه شنبه 6 بهمن 1394 | 20:37 | نویسنده : ناصر آقاپور | نظرات

صدای گوش نواز شرشر آب ، صدای برخورد سنگ ها با آب گوارا ، این روح بی جان زنده.کنار رودخانه بنشین و گذر لحظات زیبای زندگی را نگاه کن .

کنار رودخانه بودم همراه پدربزرگم قدم زنان در  ساحل حرکت می کردیم.پدربزرگممی گفت:(( به صدای آب گوش بده ، روح را نوازش می دهد و شنوایی را افزایش می دهد. به سنجاقک ها بنگر چه شور و حالی دارند چگونه با گذر آب خورا همراه می کنند چگونه خود را به نسیم خنک رودخانه می سپارند.زنبق زرد روییده در کنار آب را ببین که چگونه با تلاتم آب تکان تکان می خورد و مانند یک رقص موزون نمایان می گردد.عنکبوت برکه را ببین که چگونه جهت تنیدن تار روی علف های روییده در کنار آب برای بدست آوردن لقمه نانی کوشش می کند.

آب ، این بی جان زنده هنگام گذر، روح زندگانی و حیات را بازیابی می کند و روحی تازه به او می دهد و مادر خوبی است برای شاخساران خمیده در آب.پناهگاهی است برای حشرات . زندگی با گذر از پیچ و خم جاری است.



تاریخ : یکشنبه 13 دی 1394 | 19:31 | نویسنده : ناصر آقاپور | نظرات


کبکی بود که خیلی زیبا راه می رفت . همه پرندگان ، مجذوب خرامان راه رفتن او بودند . وقتی کبک از دور دیده می شد ، پرنده های دیگر دست از پرواز و جست و خیز بر می داشتند ، روی شاخه ای می نشستند تا راه رفتن او را ببینند . در میان همه پرندگانی که از راه رفتن کبک خوشش می آمد ، پرنده ای هم بود که فکرهای دیگری به سرش زده بود . این پرنده کسی جز کلاغ نبود . در ابتدا کلاغ هم مثل سایر پرنده ها ، به راه رفتن کبک نگاه می کرد و مثل همه لذت می برد . اما چند روزی که گذشت ، کلاغ با خود گفت : " مگر من چه چیزی از کبک کم دارم ؟ او دو تا بال دارد ، من هم دارم . دو تا پا دارد و یک منقار ، من هم دارم . قد و هیکل ما هم که کم و بیش به یک اندازه است . چرا من مثل کبک راه نروم ؟ " این فکرها باعث شد که کلاغ طور دیگری عمل کند . او که می دید توجه همه پرنده ها به کبک است ، حسودی اش شد و تصمیم گرفت هر طور كه شده نظر پرنده ها را به خودش جلب کند . با این تصمیم ، نگاه کلاغ به کبک عوض شد . او به جای اینکه مثل همه پرنده ها از راه رفتن کبک لذت ببرد ، به راه رفتن کبک دقیق می شد تا بفهمد او چطوری راه می رود که همه آن را دوست دارند . کلاغ هر روز در گوشه ای سر راه کبک می نشست و سعی می کرد با نگاه به او ، شیوه راه رفتنش را یاد بگیرد . بعد از آنکه کبک از کنار کلاغ می گذشت ، کلاغ بلافاصله راه می افتاد و سعی می کرد مثل کبک راه برود و راه رفتن او را تقلید کند . چند روز گذشت . کلاغ خیلی تمرین کرده بود و فکر می کرد كه شیوه راه رفتن کبک را یاد گرفته است . یک روز که همه پرندگان منتظر آمدن کبک بودند ، كلاغ از جایی که بود بیرون آمد و سعی كرد پیش چشم همه پرنده ها مثل کبک راه بود . پرنده ها که تا آن وقت کلاغ را با آن حال و روز ندیده بودند ، کم مانده بود از تعجب شاخ درآورند . آنها نگاهی به یکدیگر انداختند و شروع کردند به مسخره کردن کلاغ / کلاغ که منتظر تحسین پرندگان بود ، با شنیدن حرفهای مسخره آمیز پرنده ها و دوستانش دست و پایش را گم کرد و روی زمین افتاد . پرزه پرانی پرنده ها شروع شد . یکی می گفت : " کلاغ را ببین بعد از سالها پرواز ، بلد نیست دو قدم راه برود . " یکی دیگر می گفت : " کلاغ جان ، نمی خواهد مثل کبک راه بروی . بهتر است همان طور که قبلاً راه می رفتی ، راه بروی . " این حرف ، کلاغ را هوشیار کرد . تصمیم گرفت از راه رفتن مثل کبک دست بردارد و مثل گذشته راه برود . اما هر کاری کرد ، نتوانست . انگار راه رفتن خودش را فراموش کرده بود
.
از آن به بعد ، به کسی که صرفا ً تقلید می کند و ادای دیگران را درمی آورد و شیوه درست زندگی خودش را هم از یاد می برد ، می گویند : " مثل کلاغی شده که می خواست راه رفتن کبک را یاد بگیرد ، راه رفتن خودش را هم فراموش کرد . "



تاریخ : یکشنبه 13 دی 1394 | 19:25 | نویسنده : ناصر آقاپور | نظرات

زندگی روستایی آرام و آهسته پیش می‌رود. زندگی روستا هنوز هم خالی از سر و صداست و فرسوده‌شدن از سختی‌ها و هیاهوی زندگی شهرنشینی غایب همیشگی آن. در روستاست که شادی‌ها و غم‌ها تقسیم می‌شوند. آدم‌های روستا به هم نزدیک‌ترند و آنجاست که همسایه از حال همسایه خبر دارد.

آدم‌هایی که همیشه در جستجوی زندگی آرام و به دور از ازدحام شهرها هستند، تصویری شاعرانه از روستا در ذهن خود دارند و برای همین است که خیلی وقت‌ها می‌گویند خوشا به حالت ای روستایی. روستایی خبر از بوق‌های پی?درپی ماشین‌ها و هیاهوی شهرنشینی ندارد.

زندگی شهری اما نقطه مقابل روستاست و گذران زمان در شهر خود قصه‌ای متفاوت از روستا دارد. زندگی شهری مهارت و فوت و فن خاص خود را طلب می‌کند. در شهرها انگار پایانی برای سر و صدا و هیاهو نیست. صدای خیابان‌ها، ماشین‌ها و آدم‌ها آنقدر آزاردهنده است که گاهی به سرت می‌زند همه چیز را رها کنی و به کنجی دنج پناه ببری، البته اگر بتوان در شهرها جایی این چنین یافت. زندگی شهری، زندگی آرام و بی‌دغدغه‌ای نیست.

آدم‌ها در شهرها هر روز بی‌تفاوت از کنار یکدیگر می‌گذرند. ارتباط‌ها در شهرها جزیی‌اند و زود گذر. آدم‌ها نسبت به هم بی‌تفاوتند و غرق‌شدن در شلوغی و هیاهوی شهرها مرگ صمیمیت‌ها و عاطفه‌هاست. شهر انگار که دنیای بیگانه‌هاست.



تاریخ : یکشنبه 13 دی 1394 | 19:25 | نویسنده : ناصر آقاپور | نظرات
ازآنجا که اصل وجود هر انسانی از پدر و مادر است ، ‌می توان گفت درمیان پیوندهای خویشاوندی ، هیچ کس به اندازه پدر و مادر به انسان نزدیک نیست . همچنانکه هیچ کس به اندازه آنها ، با انسان مهربان نیست . پدر و مادر بعد از خداوند ، حق حیات بر گردن فرزند دارند . این دو موجود مهربان ، فرزند یا فرزندان خود را از دوران ضعف و ناتوانی آنها یعنی از دوران کودکی تا زمان توانمندی یاری می رسانند و همه امکانات خود را سخاوتمندانه نثار فرزندان می کنند . بنابراین نقش حیاتی و ارزشمند پدر و مادر در پرورش و رشد فرزند ، بر کسی پوشیده نیست و بر فرزندان لازم است که قدر زحمات پدر و مادر را بدانند .
جایگاه پدر و مادر در تمام ادیان آسمانی و حتی مکاتب غیرالهی ، مورد احترام و تکریم قرار گرفته است . پیامبر و اهل بیت آن حضرت و همچنین آیاتی از قرآن کریم ، به طور مکرر ، مقام و منزلت والدین را بیان کرده و به انسانها سفارش می کنند که از احترام به پدر و مادر و نیکی به آنها غفلت نورزند . در چند سوره از قرآن کریم ، نیکی به والدین ، بلافاصله پس از مبحث توحید آمده است . اهمیت این موضوع تا بدان پایه است که در روایات اهل بیت پیامبر (ص) توصیه شده که حتی اگر پدر و مادر کافر باشند ، رعایت احترامشان لازم است . در سوره انعام قسمتی از آیه 151 می خوانیم : " ... چیزی را شریک خدا قرار ندهید و به پدر و مادر نیکی کنید ... "


تاریخ : یکشنبه 13 دی 1394 | 19:21 | نویسنده : ناصر آقاپور | نظرات

کتاب میراثی ماندگار، پدیده ای شکوهمند و با ارزش و عنصری رشد آفرین و روشنگر در پهنه زندگانی بشر است.افتخار ما نیز در این است که فرهنگ و باورهای دینی ما یعنی آیین مقدس اسلام مبتنی بر ارزش بینش و دانش و ارجمندی کتاب و نگارش است و خداوند منان معجزه ابدی و محبوبترین فرستاده اش را یک ‹‹کتاب›› قرار داده است؛ ‹‹قرآن کریم›› سرآمد همه کتابهای عظیم.

همچنین پیشینه فرهنگی ما و شما در عصر شکوفایی تمدن اسلامی و اهتمام دانشمندان ایرانی در پدید آوردن آثار ارزشمند و جهانی همه و همه ناظر بر اهمیت کتاب و کتاب خوانی است.اگر تنها از بعد ملی هم به مسئله بنگریم ،گرایش به کتاب و کتاب خوانی را تا حدود زیادی پیش از پذیرش اسلام و بسیار گسترده تر و پر دامنه تر پس از آن در میان مردم فهیم میهنمان به خوبی می بینیم.
نقش برجسته،والا ،حساس و سازنده کتاب در  تکامل آفرین فردی و اجتماعی،ناشی از گستردگی روح ارزش دانش و بینش و ابهت و اهمیت فرهنگ مکتوب در تاریخ بشری است و به راستی سزاوار نیست که چنین عنصرهایی را به دست فراموشی یا کم توجهی بسپاریم.باری که در هفته کتاب باید به نحوه والا از کتاب قدردانی شود و نقش آن را در زندگی و جامعه پر رنگ تر نماییم.بدون شک فرهیختگان جامعه از کندی رشد و نارسایی‌ها و کمبود ها در حوزه تحقیق و مطالعه و کتاب و کتابخانه و نیز با نگرش به عدم بهره گیری کامل از امکانات نوین،سخت غمناک و دل آزرده می شوند.اما مسئولان ،باید فکری کنند. تنها در هفته کتاب نمی توان مشکلات و پیاودهای ناگوار آیندة کتاب را حل کرد.ما همیشه عادت داریم یا بهتر بگویم عادت کرده ایم که با رسیدن هفته کتاب  و کتاب خوانی تازه به فکر کتاب می افتیم و حتی در این روزها مسابقات کتاب خوانی،اهداء جوایز به نفرات برتر کتابخوان و... برگزار می‌کنیم، اما مهم و حائز اهمیت تر اینجاست که ما هیچ گاه سعی نکرده ایم مسائل کتاب را در سطح ملی و جهانی از بعد نهفته آن بنگریم.همیشه افرادی که از یک مسئله روحی رنج می برند سعی می کنند که خود را به یک پزشک متخصص نشان دهند یا به سفر بروند ،این دسته از افراد جامعه وجود کتاب را نادیده گرفته اندو چرایی و جواب آن این است که به مطالعه علاقه ندارند یا فرصت خواندن کتاب را ندارند.در ضمیر کتاب نیرویی نهفته شده است که اگر به آن لحظه ای خیره بشوی و ذهن خود را از زنگارها و خط خطی های زندگی روزمره پاک کنی چنان آرامشی به انسان می دهد که حاضر به جدا شدن از آن نیستی.



تاریخ : یکشنبه 13 دی 1394 | 19:17 | نویسنده : ناصر آقاپور | نظرات

وقتی یک کتاب را باز می کنیم از صفحه اول تا آخرین صفحه، فقط کتاب با ما حرف می زند و به ما چیز یاد می دهد؛ مثلاً شعرهای قشنگ، زندگی امامان علیهم السلام ، زندگی آدم های بزرگ و موفق، مسائل علمی؛ مثل جغرافیا، ستاره شناسی و خیلی چیزهای دیگر. خواندن این همه چیزهای جورواجور باعث می شود که ما از خیلی از چیزهایی که نمی دانیم با خبر شویم. در نتیجه توی زندگی کمتر اشتباه می کنیم و زندگی بهتری خواهیم داشت.

دین اسلام خیلی به علم اهمیت می دهد و از جهل و نادانی بدش می آید. مثلاً حضرت علی علیه السلام می فرماید: «هرگاه خدا بخواهد بنده ای را خوار و ذلیل کند، دانش را از او دور می سازد».دین اسلام از پیروانش می خواهد تا زنده هستند، علم بیاموزند. یکی از آسان ترین راه هایی که ما می توانیم علم خود را زیاد کنیم، کتاب خواندن است.

شما وقتی کتاب هایتان زیادِ زیاد شد، چکار می کنید؟ بهتر است همان کاری را بکنید که رضا و علی کردند. یک روز که علی به خانه دوستش رضا رفته بود، گفت: «من کتاب هایم خیلی زیاد شده و همه شان را هم خوانده ام». اتفاقا علی گفت: «من هم همین طور». بعد خواهر رضا که بزرگتر بود گفت: «بچه ها! خوب چرا کتاب هایتان را به کتابخانه هدیه نمی کنید تا کتابخانه هم به شما کتاب های جدید بدهد؟». آنها تصمیم گرفتند کتاب هایشان را به کتابخانه محله هدیه بدهند و عضو کتابخانه شوند.

من می دانم که همه شما هم مثل من کتاب را خیلی دوست دارید؛ اما آیا تاحالا به این فکر کردید که کتاب ها هم شما را دوست دارند؟ کتاب برای اینکه شما را دوست داشته باشد، سه تا شرط تعیین کرده است: اول اینکه همیشه آن را بخوانیم؛ دوم اینکه به چیزهای خوبی که یاد می گیریم عمل بکنیم؛ و سوم اینکه از کتاب، خوب مواظبت کنیم و آن را کثیف و پاره نکنیم. اگر این سه شرط را رعایت کنیم کتاب هم ما را دوست دارد.

 نوشته یک  دانش آموز - رضازاده



تاریخ : یکشنبه 13 دی 1394 | 19:12 | نویسنده : ناصر آقاپور | نظرات
آری درست می شنوم، دوباره مرا دعوت می کنند وبازهم من خود را می توانم دراین مهمانی زیبا و شکوهمند ببینم.خداوندا من بسیاراز تو سپاس گذارم،که به من این توفیق ارزشمند را عطا کردی.

خداونداهر چه بیشتر به این صدا گوش می کنم،جانم بیشتر پر می کشد وبه سوی تو می اید.

پروردگارا، نمی دانم تو را چگونه ستایش کنم!بقدر شاخه های سبز وشکوفه های رنگارنگ،برگهای زرد ریزان و یا به اندازه ی دانه های سپید بلورین برف.

!خدای من

تو می دانی و می دانم که آنقدر کوچک و ضعیف هستم که تو را آنگونه که سزاوار هستی بشناسم و ستایش کنم،ولی می دانم که تو به آن اندازه بزرگواری که این ضعف و کوچکی ام را به من تحمیل نمی کنی ودر هرلحظه اززندگیم به من یاد آور شوی که چقدر برایت مهم و نمونه ام و به چه اندازه مرا دوست می داری وعشق می ورزی و می خواهی که هر آنچه نعمت در این دنیای بیکران هست کرده و آفریده ای را برایم ارمغان آوری.

خداوندا! دوباره به پیرامونم می نگرم چه انسان های بزرگواری را دراین دنیا آفریدی که تو را در بالاترین حد و اندازه ی خود پرستش می کنند٬ و هر روز به نحو زیبا و مطهر خود را برای این مهمانی حاضر می نمایند وچه با شکوه تر می کنند این مجلس بزرگ را و من می روم که بایستم در این محفلی که برای بندگانت ارزانی داشتی و چه آسان خم می شود این قامت ایستاده ام وچه آسان به زمین می افتم برای تحسین، شکر و سجده ی تو؛چه شکوهمند است کوچکی من و جلال توالرحمان الرحیم، غنی و سخی بودن توبرایم تجلی می یابد.که بر اساس همین صفات نیکو و برتر دست مرا می گیری و بلند می کنی و باز هم در گوشم می گویی که به چه اندازه مرا دوست می داری و مرا محکم در آغوش خود نگه داشته ای که هیچ چیز و هیچ کس نتواند بر من گزندی برساند و من در این محفل چه خوب نیازم را بر طرف ساخته ام و با معبود خود سخن گفته ام و با باز کردن پنجره ای از دلم رو به خدا چه بسیار نورهای ایمان را در دلم پراکنده ساخته ام

من باز به چه سان از تو سپاس گویم که شکر بر زبانم جای نگیرد؟!اما تو دوباره با همان بخشند گی ات مرا آرامش می بخشی و من با تمام وجودم می گویم:


الحمد الله ربّ العالمین



تاریخ : یکشنبه 13 دی 1394 | 13:56 | نویسنده : ناصر آقاپور | نظرات
تعداد کل صفحات : 38 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.