تبلیغات
ترنم
تاریخ : یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 | 17:43 | نویسنده : ناصر آقاپور


تاریخ : یکشنبه 23 مهر 1396 | 10:51 | نویسنده : ناصر آقاپور

nasser91.mihanblog.com


https://t.me/rangin_kaman_adab_farsi



تاریخ : یکشنبه 23 مهر 1396 | 10:44 | نویسنده : ناصر آقاپور

·         سر اغاز : اول هر چیزی / شروع                                             

·         نامه :دراینجا به معنی کتاب است                      

·         دانایی : خردمندی - اگاهی

·         کوته :مخفف کوتاه                        

·         بینایی :  توانایی درک حقیقت   - بصیرت - چشم

·         مونس: همدم  یار                               

·         دست اویز: آنچه از ان کمک می گیرند                              

·         دراز دستی: از حد گذشتن زور گویی و ستمگری              

·         استوار : محکم - پا بر جا          

·         روان : جان -  روح                           

·         نانوشته : نوشته نشده                                    

·         پریشان : اشفته -  نگران

·         کار گشا:  برطرف کننده مشکل حل کننده مشکل      

·         عنایت :بخشش- لطف -توجه - احسان

·         هست کن: بوجود اورنده  - خلق کننده – افریننده                 

·         ظلمت : تاریکی  - نادانی                         

·       اساس: پایه - بنیان      



تاریخ : یکشنبه 23 مهر 1396 | 10:42 | نویسنده : ناصر آقاپور

تاریخ ادبیات

 

1- نظامی گنجوی( قرن 6 )

شاعر نامدار ایرانی معروف به نظامی در شهر گنجه از شهرهای امروزی کشور اذربایجان به دنیا امد .

اثار

1.     مخزن الاسرار

2.     خسرو و شیرین

3.     لیلی و مجنون

4.     هفت پیکر

5.     اسکندر نامه

 

این اثار به پنج گنج نظامی نیز مشهورند .

 

2- خواجه عبدالله انصاری ( قرن 5 )

 

معروف به پیر هرات ، در هرات به دنیا امد و به عربی و فارسی شعر می سرود. برای قرآن تفسیر زیبایی  نوشته است که نویسندگان و شاعران دیگری از نوشته ی او استفاده کرده اند .

اثار زیادی به فارسی و عربی دارد که از مهم ترین انها

 می توان به مناجات نامه و الهی نامه اشاره کرد .

 



تاریخ : یکشنبه 23 مهر 1396 | 10:38 | نویسنده : ناصر آقاپور

بیت 1 - خداوند به انسان توانایی سخن گفتن داد تا با زبانش بادیگران ارتباط برقرار کند

بیت 1 تا 4 سوره ی الرّحمان اشاره دارد

الرّحمان علّم القرآن خلق الانسان علّمه البیان / بیت سه جمله است

بیت 2 - به ترتیب صفات خداوند را بیان کرده است

رحمان، معین، کریم :بخشنده ، بزرگوار ، جوانمرد،غفور، توّاب: بسیار توبه پذیرنده

بیت 3 پرستار : در اینجا به معنی به جا آورنده و انجام دهنده است / پرستار :پرستنده ، مطیع

همه ی موجودات عالم فرمان خداوند را به جا می آورند

بیت 4 - اقبال و خوشبختی / تشبیه خوشبختی به تاج پادشاهی

مرا عات نظیر در کلمات : تاج ، سر / تخت ، تاج

اراده ی خداوند است که یکی را خوشبخت می کند و دیگری را از اوج قدرت و توانایی به زیر می کشد. اشاره به آیه ی 25 سوره ی آل عمران : تؤتی الملک من تشاء و تنزع الملک من تشاء ( پادشاهی را به هر که خواهی می بخشی و پادشاهی را از هر که خواهی می گیری)

در مصرا ع اوّل یکی مضاف الیه است ( بر سر یکی )  و در مصراع دوم مفعول

بیت 5 - اشاره به داستان حضرت ابراهیم و نجات او از  آتش نمرود ( آیه 68 سوره انبیا )

اشاره به داستان حضرت موسی و گذشتن از آب نیل و داستان غرق شدن فرعونیان که مستقیماٌ وارد جهنّم شدند

بر آتش بردن کنایه از به جهنم رساندن است

آب و آتش تضاد است

بیت 6 - بزرگی زسر نهادن کنایه از فروتنی و تواضع کردن است

تکرار زیبا در کلمه بزرگ و در معانی مختلف

بزرگان به درگاه بزرگی و جلال خداوند غرور و تکبّر را از سر بیرون کرده اند و در برابرش سر تعظیم را فرود آورده اند

بر در گاه لطف و .....

در نثر قدیم گاهی متمم در بین دو حرف اضافه قرار می گرفت که حرف اضافه ی دوم معنی به جمله می افزاید / به دریا در منافع بی شمار است : در دریا ......

بیت 7 متّفق : هم صدا /کنه : ذات وجودی، اصل و حقیقت

همه ی دنیا و موجودات آن بر خداوندی خداوند معترف  و هم صدا و هم عقیده هستند کسی نیست که بتواند ماهیت ذات خداوندی را دریابد / فرو ماندن : کنایه از ناتوان شدن

بیت 8 جلال : شکوه و بزرگی/ صفات جلالیه خداوند که بر قدر ت و توانایی و قهر وغضب خداوند تکیه دارد

جمال : زیبایی، صفات جمالیه خداوند که بر لطف و مهربانی خداوند تکیه دارد

انسان قادر نیست صفا ت جمال و جلال خداوند را  درک کند و به شناخت واقعی خداوند دست یابد

بیت 9 آیینه ی دل : تشبیه دل به آینه (اضافه تشبیهی)

اگر به دلت خوب بنگری به تدریج درونت را صفا خواهی داد و خداوند را در دلت خواهی یافت

بیت 10 - مُحال : ناممکن / مَحال : جمع محل ، مکان ها / مِحال : حیله ها و فریب ها

سعدی ، اگر می خواهی راه خدا شناسی و عرفان  را بیاموزی غیر ممکن است که بجز پیروی از رفتار حضرت محمد(ص) این راه را طی کنی

 




تاریخ : یکشنبه 23 مهر 1396 | 10:32 | نویسنده : ناصر آقاپور
1- در گذشته فکر می کردم که خداون خانه اس در ایمان و میان ابرها است.
2-مثل قصر پادشاه های افسانه ای و داستانی خشتی از آن از الماس درست شده وخشتی از طلا ساخته شده.
3-ستون و پایه برج هایش از عاج و بلور ساخته شده بر تختی نشسته است با غرور بسیار.
4-ماه یکی از درخشندگی تاج او و هر ستاره پولکی از تاجی بود که داشت.
5- رعد و برق هایی که در شب است از خنده ی اوست و سیل و طوفان به خاطر نعره ی توفنده اوبود.
6-هیچ انسان و جانوری نمیداند اوکجاست و هیچ کس را در حضورش راه نمی دادند.
7-آن خدا بر هیچ چیز رحم نمی کرد و خشمگین و عصبانی بود.
8- وجود داشت اما در بین ما نبود نه مهربان بود و نه ساده و زیبا.
9-دوستی برای او بی معنا بودو مهربانی برای او بیگانه بود
10-هرچه از کسی در مورد کار او و زمین و آسمان می پرسیدم
11- زود می گفتند که پرس و جو از کار او نادرست است و این قسمت و حکمت است.
12- قصد من از خواندن نماز ودعا تنها در امان ماندن از خشم او بود.
13- در گذشته از خدا تصویری خوب و درست نداشتم و ناراحت بودم
14-تا که شبی همراه پدر برای سفری رفتیم.
15 – در روستایی که بر سر راه ما بود خانه ای دیدم که به نظرم آشنا و خوب بود.
16-از پدرم پرسیدم: اینجا چه جایی است گفت اینجا خانه ی خوب و پاک خدا است.
17-گفت :می توان اینجا خلوت کرد و نمازی ساده خواند.
18- وضو گرفت با خود و دل خود گفت وگویی کرد
19-گفتم: پس آن خدای خشمگین و ناراحت و خانه اش در زمین است؟
20-گفت: بله خانه ی او ساده و پاک با فرش های گلیمی است.
21-او ساده ومهربان و بی هیچ کینه ای است مانند نوری در ایینه است.
22- عادت او دشمنی و ناراحتی و خشم نیست نام او نور است و نشانه اش روشنایی برای ما .
23- تازه درک کردم که این خدا خدایم است همین خدای دوست ومهربان با ما است.
24-دوستی حتی از خودم به خودم واز رگ گردن نیز به من نزدیک تر است.
25-می توان سپس با همین خدا دوستی ساده و پاک و آشنا باشم


تاریخ : یکشنبه 23 مهر 1396 | 10:28 | نویسنده : ناصر آقاپور

بیت 1: به نام خدایی که دو گوهر گرانبهای عقل و جان را آفرید که فکر و اندیشه نمیتواند شناختی بیشتر از این از خداوند داشته باشد و بهتر از این او را توصیف کند.

بیت 2: خداوندی که همه نام ها وهمهمکان ها متعلق به اوست. خداوندی که رزق و روزی تمام موجودات را می رساند و آنها را به سمت کمال راهنمایی میکند.

بیت 3: خداوندی که سیارۀ زهل و آسمان چرخان را آفرید و به ماه و زهره و خورشید روشنایی بخشید.

بیت 4: با دوچشم سر نمی توانی خدا را ببینی؛ بیهوده چشم هایت را آزار نده.

بیت 5: همچنین فکر واندیشه نمیتواند به ذات خدا پی ببرد، زیرا خداوند از هر نام و از هر جایگاه و مکانی برتر و بالاتر است.

بیت 6: هیچ کس نمیتواند آن طور که شایسته هست، خداوند را ستایش کند.فقط باید برای بندگی او آماده بود و اظهار بندگی کرد.

بیت 7: هرکس دانا باشد توانایی انجام هرکاری راهم دارد. انسان پیر به واسطۀ دانش است که احساس نشاط و سر زندگی  و جوانی می کند.






تاریخ : یکشنبه 23 مهر 1396 | 10:22 | نویسنده : ناصر آقاپور

صبح یکی از روز های فصل بهار بود و سال تحصیلی جدید آغاز شده بود. 
بچه ها در کلاس دور هم جمع شده بودند و خوشحال بودند. 
بچه ها مشغول صحبت بودند و در کلاس سروصدا و شلوغ بود. 
هر یکی از بچه ها برگه ای در دست داشتند و قرار بود زنگ انشاء شروع شود. 
همین که آموزگار وارد کلاس شد و رسید، خندان گفت. 
برای انشاء موضوع تازه ای داریم. موضوع آرزوی شما در آینده است. 
شبنم بلند شد و گفت من میخواهم آفتاب شوم(صنعت تشخیص) 
ذره ذره با آسمان بروم و به ابر تبدیل شوم و دوباره به آب تبدیل شوم. 
دانه آرام آرام برروی زمین چرخید و غلت خورد و شروع کرد به خواندن انشای کوچکش. 
در انشایش گفت: به باغی بزرگ تبدیل خواهم شد و همیشه سرسبز وسبز رنگ خواهم ماند. 
غنچه گفت اگر چه دل تنگم، مانند لبخند باز خواهم شد. 
با باد ملایم بهار و بلبل و باغ، شروع به زار و نیاز کردن می کنم. 
جوجه گنجشک گفت می خواهم از سنگ بچه ها آزاد شوم. 
روی هر شاخه بنشینم و جیک جیک کنم و از منظره ی آسمان لذت ببرم. 
جوجه ی کوچک پرستو گفت کاش بتوانم با باد همراه شوم. 
تا آسمان های دور کوچ کنم و باز پیامبر خبر آمدن بهار شوم. 
جوجه های کبوتران گفتند ای کاش می توانستیم در کنار هم باشیم. 
توی گلدسته های یک گنبد، همه وقت زیارت کننده ی حرم باشیم. 
زنگ تفریح را که زنجره زد(نوعی حشره)، دوباره در کلاس سروصدا و شلوغ شد. 
همه ی بچه ها به طرفی رفتند و معلم دوباره تنها شد. 
معلم زیر لب می گفت چه آرزو های قشنگی دارید! 
ای کاش روزی به آرزوی خود برسید. این آرزوی من است


تاریخ : یکشنبه 23 مهر 1396 | 10:21 | نویسنده : ناصر آقاپور
الهی، دلی ده که در کار تو جان بازیم؛ جانی ده که کار آن جهان سازیم، دانایی ده که از راه نیفتیم، بینایی ده تا، در چاه نیفتیم، دست گیر که دست آویز نداریم، توفیق ده تا، در، دین استوار شویم، نگاه دار تا، پریشان نشویم.

معنی: خداوندا شهامتی و شجاعتی به ما ببخش که در انجام دستورات تو فداکاری کنیم. روح و جانی عطا کن که برای آخرت خود عمل خیری انجام دهیم.دانش و آگاهی به ما بده که گمراه نشویم.بینش و شناختی به ما ببخش که در چاه جهل و گمراهی نیفتیم.ما را یاری کن زیرا هیچ یاوری جز تو نداریم. کمک کن تا در راه دین پایدار شویم .حافظ ما باش تا آشفته و سرگردان نشویم.


تاریخ : یکشنبه 23 مهر 1396 | 10:19 | نویسنده : ناصر آقاپور

ای نام تو، بهترین سرآغاز
ای خدا نام تو بهترین نام برای آغاز هر کاری است
بی نام تو، نامه کی کنم باز؟
بدون ذکر نام تو چگونه می توانم کتابم را شروع کنم؟
ای یاد تو، مونس روانم
ای خداوند نام و یاد تو همدم روح و جان من است
جز نام تو، نیست بر زبانم
نام تو همیشه بر زبانم جاری است
ای کارگشای هرچه هستند
ای خداوندی که حلّال و بر طرف کننده ی مشکلات هستی
نام تو، کلید هرچه بستند
نام تو مانند کلیدی است که درهای بسته را باز می کند
ای هست کُنِ اساس هستی
ای خداوندی که پایه و اساس جهان را به وجود آورده ای
کوته ز درت، دراز دستی
هرگونه ستم و تجاوزی به درگاه با شکست مواجه است
هم قصّهٔ نانموده، دانی
خدایا تو از داستان ها و سرنوشت هایی که آشکار نشده است با خبر هستی
هم نامهٔ نانوشته، خوانی
و کتاب ها و نامه هایی که نوشته نشده است را می خوانی
هم تو، به عنایت الهی
ای خداوند با لطف و توجه خداوندی ات
آنجا، قَدَمَم رسان که خواهی
من را به راهی که خودت سزاوار و شایسته می دانی هدایت کن
از ظلمتِ خود، رهایی ام ده
مرا از تاریکی خواهش های نفسانی ام رها کن
با نورِ خود آشنایی ام ده
و با نور معرفت خودت آشنایم کن


تاریخ : پنجشنبه 4 خرداد 1396 | 19:39 | نویسنده : ناصر آقاپور

پروفسور فرانسوی "هانری ماسه" در جشن بازنشستگی اش در دانشگاه سوربن فرانسه چنین گفت:

من عمرم را وقف ادبیات فارسی ایرانی کردم و برای اینکه به شما استادان و روشنفکران جهان بشناسانم که این ادبیات عجیب چیست، چاره ای ندارم جز اینکه به مقایسه بپردازم ،كه بگویم که ادبیات فارسی بر چهار ستون اصلی استوار است :

فردوسی// سعدی// حافظ// مولانا

·         فردوسی، هم سنگ و همتای هومر یونانی است و برتر از او...

·         سعدی، آناتول فرانس فیلسوف را به یاد ما می آورد و دانا تر از او...

·         حافظ با گوته آلمانى قابل قیاس است، که او خود را شاگرد حافظ و زنده به نسیمی که از جهان او به مشامش رسیده، می شمارد .

·         اما مولانا... در جهان هیچ چهره ای را نیافتم که بتوانم مولانا را به او تشبیه کنم او یگانه است و یگانه باقی خواهد ماند

او فقط شاعر نیست، بلکه بیشتر جامعه شناس است و بویژه روانشناسی کامل که ذات بشر و خداوند را دقیق می شناسد.

قدر او را بدانید و بوسیله ی او خود را و خدا را بشناسید...

و من اگر تا پایان عمرم دیگر حرفی نزنم ، همین چند جمله برایم کافی است ...

چقدر این شعر زیباست:

باران که شدى مپرس این خانه ى کیست

سقف حرم و مسجد و میخانه یکیست

باران که شدى، پیاله ها را نشمار

جام و قدح و کاسه و پیمانه یکیست

باران! تو که از پیش خدا مى آیی

توضیح بده عاقل و فرزانه یکیست

بر درگه او چونکه بیفتند به خاک

شیر و شتر و پلنگ و پروانه یکیست

با سوره ى دل، اگر خدارا خواندى

حمد و فلق و نعره ى مستانه یکیست

این بى خردان، خویش خدا مى دانند

اینجا سند و قصه و افسانه یکیست

از قدرت حق، هرچه گرفتند به کار

در خلقت حق، رستم و موریانه یکیست

گر درک کنى خودت خدا را بینى

درکش نکنى، کعبه و بتخانه یکیست...!



تاریخ : چهارشنبه 3 خرداد 1396 | 17:14 | نویسنده : ناصر آقاپور


تاریخ : چهارشنبه 3 خرداد 1396 | 17:11 | نویسنده : ناصر آقاپور


تاریخ : چهارشنبه 3 خرداد 1396 | 17:04 | نویسنده : ناصر آقاپور


کلاغ خواست راه رفتن کبک را .............. ( ضرب المثل )

آهنگ سرود ملی

مقایسه برخاستن از خواب در صبح روستا و شهر

زبان سرخ ، سر سبز می دهد بر باد ( ضرب المثل )

قطره باران از ابری چکید ........ به شیوه  ( شخصیت بخشی )

اگر معلم نگارش بودید .........

متنی از یک نگاه ( ناشر خواننده کتاب فروش ) در مورد کتاب بنویسید .



تاریخ : چهارشنبه 3 خرداد 1396 | 17:03 | نویسنده : ناصر آقاپور


تاریخ : چهارشنبه 3 خرداد 1396 | 16:26 | نویسنده : ناصر آقاپور

در زندگی روستایی آرامش نقش اصلی را بازی می کند.یکی از مهمترین ویژگی ها و برتری های زندگی روستایی نسبت به زندگی شهری,همین آرامش است که تنها در روستاها میتوان به آن رسید.زندگی در روستا آدمی را از هر جنجال و قیل و قال و دود و دم رهایی می بخشد.شاید بسیاری از شهرنشینان در همه ی زندگی خود آرامش یک شب یک مرد روستایی را نداشته باشند.پس از خیزش خورشید به پشت کوه ها و آمدن شب تیره در روستا,.شنیدن آوای سگان در آغاز شب و آوای خروسان در سپیده دم,آنچنان آرامشی به روستا نشینان می دهد که همواره آنان را همراه است.

روستا نشینان همواره یار و یاور یکدیگرند و اگر دردی برای یکی از همسایگان پیش آید , دیگران او را درمانند. اما در زندگی شهری امروزی بسیاری از همسایگان حتا نام یکدیگر را نمی دانند چه برسد بخواهند یاور هم باشند ! 
در روستا زن و مرد همچون خواهر و برادر هم اند و هیچ کس نگاهی آلوده به دیگران نمی کند . چرا که روستا نشینی به آنان جوانمردی می آموزد . بسیار کم پیش می آید که دختران روستایی دست به کاری بزنند که هم دامان خویش را بیالایند و هم آبروی خانواده ی خود را بریزند .
وارونه ی آنچه در شهرها می گذرد , در روستا زن و مرد در بیشتر کارها با یکدیگر همکاری می کنند و نمیگذارند بار زندگی بر دوش دیگری سنگینی کند

در زندگی روستایی خورش ها (غذاها) مزه ی دیگری می دهند و آدمی را به بیشتر خوردن وا می دارند . خوردن یک فنجان چای در روستا با شهر زمین تا آسمان فرق می کند !  
گویند یکی از جذاب ترین صحنه ها که آدمی باید ببیند آمدن و رفتن خورشید است که تنها در روستا می توان نشست و با خیالی آسوده به آن نگاه کرد . اما در شهر ها صبح ها که از خواب بیدار می شویم چشممان به ساختمان های بلند بالایی می افتد که در روبرویمان ایستاده اند و حتی از تابیدن آفتاب به چهره ی خواب آلودمان هم جلوگیری می کنند . پسین ها هم که اصلا  متوجه نمی شویم کی خورشید غروب کرده است !

روستا نشینان ساده دل و راستگویند و برای بدست آوردن روزی خود دست به فریب دیگران و دروغ گفتن نمی زنند.شاید این سخن پیش آید که در روستا ابزارهای پیشرفته و امکانات کم است . در عوض از دلهره و هیاهو و دود و دم خبری نیست . به عنوان یک شهرنشین که زندگی روستایی را بیشتر دوست دارم به روستا نشینان میهنم پیشنهاد می کنم هرگز آرامشی که در روستاها در کنار آنان است را با دلهره و اعصاب خوردی و شتاب کاری و سر و صدای شهری عوض نکنند.

 



تاریخ : چهارشنبه 3 خرداد 1396 | 16:16 | نویسنده : ناصر آقاپور

نیمتاج سلماسی، در زمره بانوان بی باک و میهن دوست و از شاعران نامور کشور در قرن چهاردهم می باشد. وی نوه حاج وزیر سلماسی، دختر یوسف لکستانی و نرگس و به دیگر سخن فرزند مسعود دیوان سلماسی و عروس تاجرباشی خویی بود. هر چند در مورد اصل و نسب اش اختلاف رأی وجود دارد، ولی همه او را از لکستان، یکی از آبادی های سلماس دانسته اند. سلماس یکی از شهرهای باستانی و پرآشوب ایران است که در طول تاریخ، نام های گوناگونی داشته و در اواخر عصر قاجاریه، ناحیه ای ناامن بوده و بارها به وسیله ترک ها، روس ها و یاغیان کُرد مورد هجوم قرار گرفته است.                                                                      
تحصیلات شاعر یاد شده تا کلاس یازدهم دبیرستان بوده و به زبان های انگلیسی و عربی هم آشنایی داشت. او در درگیری هایی که به سال 1298 شمسی در سلماس رخ داد و موجب قتل عام مردم بی گناه، ویرانی خانه ها و غارت اموال آنان گردید، همچنان در این شهر می زیست و بعد از مهاجرت از سلماس در تهران زندگی کرد.
او سه فرزند به نام های بدرالزمان، غلامحسین و مهستی داشت. این بانو، طبع موزونی داشته و در اشعارش مضامین لطیفی آورده است. دینشاه ایرانی در «سخنوران دوران پهلوی» در باره شعر «کاوه» سروده نیمتاج می نویسد: «هنگام کشتار و چپاول اموال عمومی ارومیه، در یورش ترک ها به سلماس و رشت یعنی در طول جنگ جهانی اول که پدر و خویشاوندان نیمتاج به قتل رسیدند، سروده شده است.» شعر وی آکنده از آرمان های اجتماعی و امید به نظم و آرامش در وطن شکوهمندش بوده و وی شاعری مترقی و آزاده بوده است.            
قطعه «کاوه» فوق العاده مؤثر و مهیج است. او در سرودن این اثر، مردم را به مبارزه علیه اخلالگران و آشوب طلبان ترغیب کرد. اشعار این بانوی شاعر، مردم را به گونه ای هیجان زده نمود که قابل تصور نبود و کار به جایی رسید که آنان جان بر کف نهاده و ریشه فساد و تباهی را کندند.                                                  
این شعر در رشت، زمانی که بلشویک ها به خاک ایران تجاوز کرده و شهر را به یغما بردند و پیش از سلطنت رضاخان سروده شد.                                                                                                             
به نوشته مرحوم آغابزرگ تهرانی، مؤلف «الذریعه الی تصانیف الشیعه» او دارای دیوان شعری است حاوی اشعار وطنی و اجتماعی. مسائل انتقادی و مضامین سیاسی را به قلمرو شعر راه داد و شعر را فضایی آزاد برای عرضه اندیشه های اجتماعی خویش دید.                                                                                   
دو غزل قوی اجتماعی ـ سیاسی که از نیمتاج سلماسی به جا مانده و جنبه انتقادی دارد، دربرگیرنده مضمون انعکاسی وقایع سیاسی ـ اجتماعی دوره شاعر است و در آنها مشکلات موجود به مردان و دولتمردان             یادآوری شده و این مضمون نادر با صراحت یگانه ای توسط زنی شاعر در قالب غزلی موفق ریخته شده و شاید یکی از عوامل ماندگاری این دو غزل، قوی بودن آنهاست.                                                         
ذهنیت سیاسی و آگاهی اجتماعی شاعر در آفرینش این اشعار گام به گام، همراه با حسی مادرانه و دلسوزانه راهکارها را گفته و یا با زبانی ساده و روان، بی مسؤولیتی مردان و شکوه های متعهدانه زنانه را سروده و در پایان هشداری لرزاننده داده است که انسان میهن دوست ایرانی را تکان داده و وی را به حرکت وا دارد. این شعر نخستین غزل سیاسی معاصر به زبان یک زن شاعر است که به حیطه مردانه وارد شد و حتی به حریم غیرت مردانه تعرض کرد.                                                                                                      
درونمایه های وطن پرستی، آزادیخواهی و عنایت به مشکلات از ویژگی های مهم شعر دوره مشروطه و پس از آن است که این هر سه شاخصه در اشعار نیمتاج سلماسی دیده می شود.                                               


تاریخ : سه شنبه 2 خرداد 1396 | 17:21 | نویسنده : ناصر آقاپور


تاریخ : سه شنبه 2 خرداد 1396 | 16:59 | نویسنده : ناصر آقاپور
مهم ترین و اصلی ترین هدف من در زندگی تقرب به خداوند متعال و کسب رضایت اوست زیرا می توانم به این وسیله به هدف های دیگر هم برسم . امام حسین ع هم در این مورد می فرمایند :

هر که خشنودی خدا را بطلبد هر چند به قیمت خشم مردم، خداوند او را از مردم بی نیاز می کند و هر که رضایت مردم را با ناخوشنودی خدا طلب کند خداوند او را به مردم وا می گذارد.

« هدف زندگی» بیانگر این نکته است که « انسان به کدامین سو باید حرکت کند تا کجا پیش رود در نهایت چه بشود » چه سرنوشتی فراروی او هست و سعادت او در چیست ؟

هر انسانی برای زندگی خود اهدافی دارد. هدف داشتن، مانند اعتماد به نفس، ارزش و دلیلی برای ادامه زندگی است و اگر انسان از وجود اهداف زندگی خود آگاه باشد، یا نباشد، به ارزش واقعی آنها خدشه ای وارد نمی شود. درست مانند واقعیت های جهان هستی؛ آگاهی و یا عدم آگاهی ما، باعث هیچگونه تغییری در آنها نمی شود. اگر در مورد اهداف زندگی خود شک و تردید دارید، اصلا ناراحت نباشید. افراد زیادی هستند که حتی، هدف داشتن را به تمسخر می گیرند! مانند بسیاری از جوانان و شاید خود شما در دوران جوانی! بسیاری از مردم بصورت شناور بروی جریان زندگی، بدون هدف و برنامه ریزی، مشغول گذران عمر هستند. این امری طبیعی است که انسان روز به روز زندگی خود را سپری کند. یک روز، پر از تنش و عصبانیت و روز دیگر آرام و بدون خشونت، مانند اقیانوسی که در یک گوشه آن طوفان و در گوشه ای دیگر آرام و آفتابی است. بهر حال، زندگی از بدو تولد تا سنین بلوغ و بزرگسالی و پایان باشکوه آن، بصورت شناور ادامه دارد. آیا این واقعا همان چیزی نیست که همه خواهان آن هستیم؟ یک زندگی بدون تشویش و نگرانی؟ بدون شک این یک زندگی دلخواه است، ولی انسان می تواند بیشتر بخواهد و برای خواست و دریافت بیشتر، به هدف نیازمند است.

هدف در لغت، به معنای (نشانه)  است، اما در اصطلاح چیزی است که شخص قبل از عمل، آن را در نظر می گیرد و نیروی خویش و وسایل لازم را برای وصول به آن به کار می برد و غرضش دست یابی و رسیدن به آن است.

شناخت و انتخاب هدف، یکی از اساسی ترین موضوعات زندگی انسان است. اگر انسان هیچ شناختی از هدف خود در زندگی نداشته باشد، آن را پوچ و بی معنا خواهد یافت. همه فعالیت های آگاهانه و نا آگاهانه انسان زمانی مفهوم خواهد داشت که هدف نهایی اش در زندگی روشن باشد.


تاریخ : سه شنبه 2 خرداد 1396 | 16:56 | نویسنده : ناصر آقاپور

چند تا آدم فضایی حوصله شان سر رفته بود. دوست داشتند بیایند و با آدم های زمینی دوست بشوند. آدم فضایی ها اخلاق آدم ها را نمی شناختند. آنها به زمین نزدیک شدند و وسط میدان شهر فرود آمدند.
آدمها از دیدن سفینه ی فضایی و آدمهای عجیب و غریبش خیلی ترسیدند. همه جیغ می زدند و فرار می کردند. ماشینها با سرعت ویراژ می دادند و سعی می کردند از هم جلو بزنند تا زود تر فرار کنند. آدم فضایی ها هر چه سعی کردند با آنها حرف بزنند، نشد.
آدم فضایی ها فکر کردن شاید اینها همهشان دیوانه اند. گفتند بهتر است برویم یک جای دیگر از زمین، شاید مردم آنجا حالشان خوب باشد. آنها دوباره سوار سفینه شان شدند و راه افتادند این بار اتفاقا وسط یک ارتش که همگی تفنگ داشتند فرود آمدند. ولی تا می خواستند از سفینه پیاده شوند آدمهای زمینی شروع کردند به شلیک کردن. آدم فضایی ها ترسیدند و دوباره سوار سفینه شان شدند.
آنها تصمیم گرفتند به سیاره خودشان برگردند چون حال مردم زمین خوب نبود.
فضایی ها سفینه شان را روشن کردند و راه افتادند . آنها به مردم زمین نگاه می کردند و برایشان دست تکان می دادند و می رفتند اما هیچیک از مردم زمین به آسمان نگاه نمی کرد.دل آدم فضایی ها گرفت. تا اینکه یکدفعه دیدند از داخل یک خانه ی قشنگ چند تا آدم که البته کوچک بودند، برای آنها دست تکان می دهند و هورا می کشند.
آدم فضایی ها انقدر ذوق کردن که تصمیم گرفتند یک بار دیگر روی زمین فرود بیایند. آنها با دقت به سمت همان خانه ی قشنگ رفتند. آنجا یک مهد کودک بود. سفینه فضایی روی دیوار مهد کودک نشست. آدم فضایی ها اول یواشکی به بچه ها نگاه کردند . بچه ها نه ترسو بودند، نه عصبانی! خیلی هم خوشحال بودند و می خندیدند. مثل اینکه هر کسی می توانست با بچه ها دوست بشود.
آدم فضایی ها از سفینه  بیرون آمدند . یک ساعت با بچه ها بازی کردند. انقدر بچه ها مهربان بودند که آدم فضایی ها اصلا دلشان نمی خواست دیگر به سیاره خودشان برگردند. اما یکدفعه در باز شد و مربی مهد وارد شد و شروع کرد به جیغ زدن. آدم فضایی ها خیلی سریع سوار سفینه شان شدند و جیم شدند. آنها یک عالمه عکس بچه های زمینی را برای دوستان فضایی شان به عنوان سوغاتی بردند.


تاریخ : سه شنبه 2 خرداد 1396 | 16:55 | نویسنده : ناصر آقاپور

در کنار یک کوهستان زیبا رودخانه ای وجود داشت که بسیار تنها بود.او هیچ دوستی نداشت. رودخانه یادش نمی آمد که چرا به کسی یا چیزی اجازه نمی دهد تا داخلش شنا کنند. او تنها زندگی می کرد و اجازه نمی داد ماهی ها، گیاهان و حیوانات از آبش استفاده کنند.
به خاطر همین او همیشه ناراحت و تنها بود. یک روز، یک دختر کوچولو به طرف رودخانه آمد. او کاسه ی کوچکی به دست داشت که یک ماهی کوچولوی طلایی در آن شنا می کرد. دختر کوچولو می خواست با پدر و مادرش از این روستا به شهر برود و نمی توانست با خود ماهی کوچولو را ببرد. بنابراین تصمیم گرفت، ماهی کوچولو را آزاد کند. دختر کوچولو ماهی کوچکش را در آب انداخت و با او خداحافظی کرد و رفت.
ماهی در رودخانه بسیار تنها بود، چون هیچ حیوانی در رودخانه زندگی نمی کرد. ماهی کوچولو سعی کرد با رودخانه صحبت کند اما رودخانه به او محل نمی گذاشت و به او می گفت:”از من دور شو.”
ماهی کوچولو یک موجود بسیار شاد و خوشحال بود و به این آسانی ها تسلیم نمی شد. او دوباره سعی کرد و سعی کرد، به این سمت و آن سمت شنا کرد و از آب به بیرون پرید.
بالاخره رودخانه از کارهای ماهی کوچولو خنده و قلقلکش گرفت.
کمی بعد، رودخانه که بسیار خوشحال شده بود، با ماهی کوچولو صحبت کرد. آن ها دوستان خوبی برای هم شدند.
رودخانه تمام شب را فکر می کرد که داشتن دوست چقدر خوب است و چقدر او را از تنهایی بیرون می آورد. او از خودش پرسید که چرا او هرگز دوستی نداشته، ولی چیزی یادش نیامد.
صبح روز بعد، ماهی کوجولو با آب بازی رودخانه را بیدار کرد و همان روز رودخانه یادش آمد چرا او هیچ دوستی ندارد.
رودخانه به یاد آورد که او بسیار قلقلکی بوده و نمی توانست اجازه بدهد کسی به او نزدیک شود.
اما حالا دوست داشت که ماهی در کنار او زندگی کند، چون ماهی کوچولو بسیار شاد بود و او را از تنهایی در می آورد.
حالا دیگر رودخانه می خواست کمی قلقلکی بودنش را تحمل کند، اما شاد باشد.


.: تعداد کل صفحات 43 :. 1 2 3 4 5 6 7 ...